خاطره زایمان....
*** دوشنبه نهم آبان ماه سال یکهزار و سیصد و نود ***
صبح ساعت 4:20 بیدار شدیم (من - بابا حمیدرضا جون - مامانی زری - مامانی صفیه).
حاضر شدیم و رفتیم دنبال خاله مریم و رفتیم به سمت بیمارستان خاتم الانبیا.
بارون خیلی شدیدی هم می بارید.
ساعت 5:30 رسیدیم بیمارستان و من و باباجون و خاله مریم رفتیم کارهای بستری رو انجام بدیم و دو تا مامانی ها هم پایین منتظر موندند.
باباجون رفت دنبال کارهای بستری و منم با خاله رفتم تو اتاق معاینه و ضربان قلب رادین چک شد
و فشارم رو گرفتند و لباسهامو تعویض کردم و لباس بیمارستان رو پوشیدم و خاله مریم هم رفت و من دیگه تنها شدم.
کلی استرس داشتم و خلاصه بهم سرم وصل شد و منتظر رسیدن دکتر و کارشناس موسسه رویان شدم.ساعت 7 دکتر گرشاسبی اومد و قرار شد برم اتاق عمل.
وااااااااای چه نگرانی عجیبی داشتم.خدایا کمکم کن.......
وقتی داشتم می رفتم اتاق عمل باباجون و خاله اومدند و ازشون خداحافظی کردم
نمی دونم چرا وقتی باباحمیدرضا رو دیدم یهو بغض کردم.........
وقتی رسیدم اتاق عمل،دکتر گرشاسبی، کارشناس رویان، و متخصص بی هوشی اومدند.
متخصص بی هوشی یه آقای خیلی مهربون بود که بهم دلداری می داد که نگران نباش انگار فهمید که خیلی استرس دارم.
دکتر گرشاسبی هم اومد و گفت تا قبل از بی هوشی دعا کن و صلوات بفرست.
دستیار بیهوشی یه آمپول بهم تزریق کرد که کمتر از سه ثانیه پلکم سنگین شد و دیگه هیچی نفهمیدم ......
با صدای یه آقایی بیدار شدم و فهمیدم توی ریکاوری هستم اما پلکام بسته میشد و یه صحنه هایی یادم میاد که توی راهرو همراهام رو صدا زدند و همه اومدند و اینکه منو گذاشتند رو تخت و شکمم رو فشار دادند و دیگه زیاد یادم نمیاد.
از اینجا دیگه یادمه که همه اومدند پیشم و یه چند دقیقه بعد رادین جونمو آوردند پیشم و کلی داشت گریه میکرد.
بعد از تقزیبا یک ساعتی همه رفتند و خاله مریم موند پیشمون.بابا جون هم با مامانی ها رفتند تو ماشین تا ساعت ملاقات بیان پیشمون.
خدا رو شکر عمل فوق العاده خوبی بود، چون اصلا درد زیادی نداشتم و یه درد کاملا قابل تحمل بود.
بعد هم رادین رو شیر دادم که یکی از لحظات خیلی قشنگ بود.
ظهر هم عمو محمدرضا اومد و اذان و اقامه پسر گلم رو تو گوشش خوند.
بعد از ملاقات هم باباجون رفت و تا آخر شب هم چندبار تل زد و حالمون رو پرسید.
بابا حمیدرضا جون ما خیلی خیلی دوستت داریم.
تو بهترین همسر و بابای دنیایی.


خاطره زایمان....
