رادینرادین، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 19 روز سن داره

رادین ثمره پاییزی عشقمون

خاطره زایمان....

1390/8/18 21:26
2,530 بازدید
اشتراک گذاری

*** دوشنبه نهم آبان ماه سال یکهزار و سیصد و نود ***

صبح ساعت 4:20 بیدار شدیم (من - بابا حمیدرضا جون - مامانی زری - مامانی صفیه).

حاضر شدیم و رفتیم دنبال خاله مریم و رفتیم به سمت بیمارستان خاتم الانبیا.

بارون خیلی شدیدی هم می بارید.

ساعت 5:30 رسیدیم بیمارستان و من و باباجون و خاله مریم رفتیم کارهای بستری رو انجام بدیم و دو تا مامانی ها هم پایین منتظر موندند.

باباجون رفت دنبال کارهای بستری و منم با خاله رفتم تو اتاق معاینه و ضربان قلب رادین چک شد http://s1.picofile.com/file/6396693158/doctor1.gifو فشارم رو گرفتند و لباسهامو تعویض کردم و لباس بیمارستان رو پوشیدم و خاله مریم هم رفت و من دیگه تنها شدم.

کلی استرس داشتم و خلاصه بهم سرم وصل شد و منتظر رسیدن دکتر و کارشناس موسسه رویان شدم.ساعت 7 دکتر گرشاسبی اومد و قرار شد برم اتاق عمل.

وااااااااای چه نگرانی عجیبی داشتم.خدایا کمکم کن.......

وقتی داشتم می رفتم اتاق عمل باباجون و خاله اومدند و ازشون خداحافظی کردمhttp://s1.picofile.com/file/7109518167/love_083.gif

نمی دونم چرا وقتی باباحمیدرضا رو دیدم یهو بغض کردم.........http://s1.picofile.com/file/6396679074/5.gif

وقتی رسیدم اتاق عمل،دکتر گرشاسبی، کارشناس رویان، و متخصص بی هوشی اومدند.

متخصص بی هوشی یه آقای خیلی مهربون بود که بهم دلداری می داد که نگران نباش انگار فهمید که خیلی استرس دارم.

دکتر گرشاسبی هم اومد و گفت تا قبل از بی هوشی دعا کن و صلوات بفرست.

دستیار بیهوشی یه آمپول بهم تزریق کرد که کمتر از سه ثانیه پلکم سنگین شد و دیگه هیچی نفهمیدم ......

با صدای یه آقایی بیدار شدم و فهمیدم توی ریکاوری هستم اما پلکام بسته میشد و یه صحنه هایی یادم میاد که توی راهرو همراهام رو صدا زدند و همه اومدند و اینکه منو گذاشتند رو تخت و شکمم رو فشار دادند و دیگه زیاد یادم نمیاد.

از اینجا دیگه یادمه که همه اومدند پیشم و یه چند دقیقه بعد رادین جونمو آوردند پیشم و کلی داشت گریه میکرد.

بعد از تقزیبا یک ساعتی همه رفتند و خاله مریم موند پیشمون.بابا جون هم با مامانی ها رفتند تو ماشین تا ساعت ملاقات بیان پیشمون.

خدا رو شکر عمل فوق العاده خوبی بود، چون اصلا درد زیادی نداشتم و یه درد کاملا قابل تحمل بود.

بعد هم رادین رو شیر دادم که یکی از لحظات خیلی قشنگ بود.

ظهر هم عمو محمدرضا اومد و اذان و اقامه پسر گلم رو تو گوشش خوند.

بعد از ملاقات هم باباجون رفت و تا آخر شب هم چندبار تل زد و حالمون رو پرسید.

بابا حمیدرضا جون ما خیلی خیلی دوستت داریم.

تو بهترین همسر و بابای دنیایی.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (5)

farnaz
15 آبان 90 23:03
دوست خوبم . منم بغض کردم . قربونت بشم . خدارو شکر که جفتتون سالم و سرحال هستید . میبوسمتون و به امید دیدار . 1عکس از رادینم بذار تا ایشالا زودی بیام ببینمتون


عکس که گذاشتم عزیزم.
مامان عرشیا
16 آبان 90 8:42
سلام.عید قربان مبارک.مامان یاسمن جون
با اجازه ادتون کردیم.به وبمون سربزنین


لطف کردی عزیزم. چشم
مامی مائده
16 آبان 90 20:24
تبریک میگم یاسمن جون، چه زایمان راحتی داشتی واسه من هم دعا کن که به همین راحتی باشه

ایشالا عزیزم به سلامتی و راحتی زایمان کنی.
آنی
17 آبان 90 10:55
قدم رادین کوچولو مبارکه عزیزم...خاطره زایمانت اشک منو دراورد نمیدونی که چقدر برای دیدن جوجه خودم بی طاقت شدم...خدا براتون نگهش داره
عزیززززززززززم.
ایشالا به سلامتی زایمان کنی گلم.
مامان نفس طلایی
18 آبان 90 23:32
خدا رو شکر که عمل راحتی داشتی